شهاب الدين احمد سمعانى

482

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

بساطى كه براى دوست گسترند ، چون دوست برفت برچينند . چون تو رفتى من اين بساط برگيرم ، نه كسى ديگر خواهم آفريد . خَلَقَ لَكُمْ . * آسمان و زمين و ماه و آفتاب دلّاله است ، دلّاله چندانى به كار آيد كه دوست به دوست نرسيده باشد ، اما چون دوست به دوست رسيد دلّاله چه كند . هدهد دلّاله بود چندان به كار بود كه روزگار روزگار خبر بود ، چون عهد نظر درآمد هدهد به كار نيايد . تا مصطفى به مكه بود جبرئيل آمد شدى مىداشت ، چون به سدرة المنتهى رسيد جبرئيل بيستاد ، گفت : رسول چندان به كار بود كه دوست به دوست نرسيده بود ، چون دوست به دوست رسيد واسطه به چه كار آيد ؟ إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ . چنانستى كه ربّ العزّة مىگويدى : اى آسمان و زمين و ماه و آفتاب و جبال راسيات و بحار زاخرات كه دلّاله و راهنماينده‌ايد ، هر يك مشعله‌اى و شعله‌اى در دست گرفته ورا فرا مىنماييد ، اما فردا كه وقت نظر بود همه را از پيش برگيريم ، گوييم : خبر رفت و نظر آمد . آسمان را آفريديم تا ترا ساقى بود ، وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً ؛ زيرا كه امروز روز حجاب است ، واسطه‌اى مىبايد ؛ فردا كه روز مشاهدت بود واسطه به كار نيست كه ساقى لطف من باشم ، وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً . زمين را واسطه ساختيم تا ترا معطى بود ، حبّا و عنبا ، الآية . فردا حجاب برداريم گوييم : كُلُوا وَ اشْرَبُوا . * زمين به چه كار آيد . آفتاب آفريديم تا ترا نور دهد كه امروز نور معارف به حكم لطائف ربّانى در استار اسرار دلهاى محبّان نهان بود فردا خود ترا نورى دهيم كه خسرو سيّارگان به خدمت شراك نعلين خواجگى تو بايستد . يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ ، الآية . وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها . برهان آن وقت بايد كه عيان نبود ، چون عيان آمد برهان چه كند . زليخا در آن خانهء خود صورتها ساخت ، به هر سوى كه مىنگرستى صورت خود مىديدى ، چون به يوسف رسيد و آن سنگ در لحاى زليخا افتاد ، خانه بيران كرد . اى مؤمن ! چون به من رسيدى ، گويم : به من نگر ؛ چون نگرستى اين همه به چه كار آيد ، اين همه امروز به كار بود ؛ زيرا كه ما را با تو كار بود ، آن مىبايست كرد كه من / a 162 / مىخواهم ، فردا چون بيايى از اين همه هيچ‌چيز به كار نيست كه من همه آن خواهم كرد كه تو خواهى . چون يوسف را از يعقوب جدا كردند و آن پير بيت الاحزان ساخت ، يوسف پيرهن خود بفرستاد تا يادگار دارد كه وقت يادگار است نه وقت ديدار ، چون يوسف به ديدار آمد